بگو شب بخوابه من بیدارم من شبو زنده نگه می دارم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:15
کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم... کلید خانه ام را در دستاتت می گذارم نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم ... کیستی که من اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ میکنم ... کیستی که من جز او نمی بینم و نمی یابم ....
ماه پیشونی تو قصه فکر بیداری تو خوابه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:15
توی گسترده ی رویا ای سوار اسب ابلق دنبال کدوم مسیری توی تاریکی مطلق ای به رویا سر سپرده با تو ام ای همه خوبی راهی کدوم دیاری اخه با این اسب چوبی ؟ + نوشته شده در ساعت توسط رهگذر بی نام و نشان |
بیش از این مگر چیست ؟ رویا را دیدن (: - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:15
اخ نه که عاشق تو ! من عاشق این روزهای پیش رویم با آدم هایی همانند تو ! اخ که آینده با دیدن این چیزها چه دلچسب می شود (((: + نوشته شده در ساعت توسط رهگذر بی نام و نشان |
که بمانی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:15
تو خوابی و ساعت نزدیک 4 صبح است و همه جا عجیب آرام است این است عاقبت ساعت ها صورتت را تصور کردن (: دیده اگر ببندم ز رویت هرگز مهرت ز یادم نرود + نوشته شده در ساعت توسط رهگذر بی نام و نشان |
من جانم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:15
باید زمان ها بگذزد تو حالا به اندازه ی زیادی کودکی و نمیدانی زمان که بگذرد آدم ها ثابت می شوند زمان سیقل دهنده ی مهاری ست خوب را از بد همراه را از نیمه راه تنها باش و تنها بمان که زمان تکیه گاه خوبی ست پ.ن : روز اول + نوشته شده در ساعت توسط رهگذر بی نام و نشان |
فیلم معجزه آسای ما - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 4:34
خواب بدی دیدم خیلی بد که حتی تعریفش نمیکنم فقط آن فیلم معجزه آسا زا برایت میفرستم که گریه کنی و بعدش بمانی ... + نوشته شده در ساعت توسط رهگذر بی نام و نشان |
میترسم از آن روز که دیوانه نباشی - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 4:34
برای این ساده ها گاه چه دلم تنگ می شود اینکه بگویم خداحافظ و بعدش خداحافظی سرد و بدقواره و بی دلیل باشد باید اصرار باشد فحش های بچگانه باشد و قهر های دیوانه وار ! که به ظاهر از حضور پدر و مادرم بترسم اما در دلم کلی بخندم و به زور ساکتت کنم نه اینکه مدت ها باورم نشود که همان تویی که عاقل شدی و خداحاف...
همان شبی که خوابم نمیبرد - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 4:34
دردآور است از نظر من اگر از فکری نتوانی بخوابی تا چندی پیش میگفتم هستی و نیستی اما الان میگویم نیستی و نیستی و نیستی تو قربانی تقدیر و شاید ندانی اما من هم کمابیش قربانی تقدیر تو شده ام تقدیرت تمامی زندگی ات را گرفته و به هیچ چیز دیگری در این دنیا فکر نمیکنی بی رحمانه است تمامی انتظارتم میدانی ؟ خیل
بی شک تو ناگهانی ترین اتفاق این دورانی ! - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 4:34
با خودم غر زدم و غر زدم از 5 ماه پیش گفتم که دوران خوش نامزدی بود که پر از کادو ها و نوشته های ناگهانی بود که چرا الان بدل شده به 2 روز یک پیام بی جواب غر زدم و غر زدم با عصبانیت تلفن را گرفتم و خانه ی شما را گرفتم قطع کردم دوباره گرفتم به نمره خانه اتان خیره شدم و دکمه اخر را زدم _سلام _سلام _خوبی
رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 4:34
تو بهترین خاطره را وقتی ساختی که هر سال اگر بخواهمم از خاطرم پاک نمی شود ما هر سال این روز ورود جعبه اسرار آمیز به دنیام را جشن میگیریم درست زدی وسط هدف ! شاید همه راست بگویند تو مرا پرتوقع کردی تمام امروز اشکم دم مشکم بود میدانی رفیق ؟ تنها رفیق خطابت میکنم که مثل همیشه فکر دیگری به سرت نزند ! بعد
در اعماق دل من امشب چه سودایی ست - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:37
به دلم شک افتاد هر چه شود , خب بشود ...
تو امشب به مانند یک مامور مخفی میمانی - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 15:19
نمیگویی لام تا کام حرف نمیزنی از این سکوت ناگهانی یک روز و نیمه ات حرفه ای تر شدی مو لای درزت نمی رود دیگر سینا حجازی آن اطراف نمیخواند بارها گفته ام همان لحظه بگو بگو هر چه هست و نیست را به من بگو من درک خواهم کرد قول میدهم بفهمم ادای فهمیدن را که لااقل درمی آورم ! اگر حرف نزنی هزار بار شاید اشتباه
در این حوالی از تو خبری نیست - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 15:19
4 روز است که از تو خبری نیست هیچ خوش ندارم که این هم عادت شود مثل عادت های اجباری قبل و من هر روز از نبودنت تعجب میکنم ! و میخندم و حالم خوب است اما با یک جای خالی که اگر نباشد به این هم عادت میکنم به بدون تو خوش بودن را .... + نوشته شده در ساعت توسط رهگذر بی نام و نشان |
آره تو میای تموم میشه هر چی غمه - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 15:19
لا لا شب پره تا صبح می خونه دلم تا ابد پیش تو می مونه پ.ن : کسی چه می داند ؟ شاید ادامه را بی تو نتوان سرانجام بخشید ! + نوشته شده در ساعت توسط رهگذر بی نام و نشان |
از شعر و استعاره و تشبیه برتری با هیچ کس جز تو نسنجیده ام تو را - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 15:19
خب چند وقتیست که زیاد فکر میکنم به رابطه های دوستی مزخرف اطرافم که درمان دردشان فقط زمان است رها کردم همه ی ماتعلقات را رها کردم جز تو که نیازی با اثبات نداری و این می شود داستان از هر تلاش بیهوده ای به تو رسیدن ... + نوشته شده در ساعت توسط رهگذر بی نام و نشان |
روزی که ثانیه ها دیر می گذشت - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 15:19
مریم عصبانی شده بود ! کم عصبانی می شود اما وقتی که اتفاق بیوفتد دیگر رحم ندارد ! خودم را سرگرم جمع کردن اتاق کردم می گفت و می گفت و پشت هم غر می زد جارو را گرفتم محکم از دستم کشید اصرار داشت که بریم ! گفتم شما برین من با زهرا میام سیلی خوردم محکم محکم خیلی محکم دم نزدم چون او هیچوقت نمی فهیمد ه
روز هایی که داری در زندگی ام محو می شوی - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 15:19
روز ها سپری می شوند و در این غافله تو پیدا نیستی ...